تبليغاتX
خوابگاه شماره ی 204
پایان دانشگاه در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۸۵...

عمر مثل برق و باد میگذرد رفیق...... تمام شد آن همه خاطره....جمع شش نفره ی ما در خانه ای ساکن بود..... و تمام شد هر چه بود...... پایان دوران اکنون است.......

 نویسنده : علی علی اکبری

بعد از تحریر: {خرداد۸۷} دلم برای همه تنگ شده!

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 12:40 |

پـــــــــــــایـــــــــــــان

دوران خوابگاهی

 

+ نوشته شده توسط امیر انصاری در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:58 |

۲۰۴ به خاطره ها پیوست

وداع با ۲۰۴

در  آخر خدا را شاکر هستیم که در ترم بندی جدید نام استاد شکوهی به عنوان استاد زبان در تابلوی اعلانات ظاهر شد وخوشحالیم که ایشان  سلامتی خود را دوباره بدست آوردند و خدا دوباره ایشان را به ما داد تا در این ترم درس زبان فنی را با ایشان پاس کنیم و دعا گوی ایشان باشیم امیدوار هستیم خدا این استاد گرانقدر و باحال رو در تمامی لحظات زندگیش شاد نگه دارد و هرچه  از حق خواست بر آورده شود  .  

                                      دوستدار همیشگی شما بچه های ۲۰۴

در آخر از تمام مخاطبان این وبلاگ خواهشمندیم به کارهای خود بیشتر فکر کنند .

 

نویسنده : امیر انصاری

+ نوشته شده توسط امیر انصاری در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:52 |

این فایل گزارش کار کارگاه الکترونیک در فرمت Pdf و حجم ۴۰۰ کیلو بایت.

تایپ شده و آماده ی چاپ به همراه شکل و جدول های مدارهای مورد آزمایش.

دانلود

علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 1:57 |

 

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم           بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

 

توی این پستم می خام یادی کنم از استاد علی شکوهی استاد زبان ما که البته حدود دو ماهی هست که دیگه نمیاد . این آخریا به قول خودش سر بازی فوتبال زمین خورده بود و یه کمی مصدوم شده بود . البته یه خورده بیشتر از یه کم !!!

 

می تونم به جرئت بگم که آقای شکوهی بهترین استاد یا دبیر من در طی این همه سال تحصیل بوده و مطمئنم که نظر خیلی از بچه ها هم همینه!!!


طرز بیان و ارائه مطالب این استاد بسیار زیبا و رسا بود . به طوری سر کلاس هاش همه حاضر بودن و کمتر کسی غیبت می کرد . به هر حال امیدوارم هر جا که هست موفق و سلامت باشه . البته طی آخرین اخباری که ما از آقای یزدی مدیر گروه کامپیوتر گرفتیم ترم بعد زبان کاربردی رو برداشته و ما همه دوست داریم که این خبر درست باشه و بتونیم با این استاد عزیز درس برداریم !!!

 

اما بگم از استاد جایگزین ...

آقای شفا !! آره یه روز که داشتم از جلوی آموزش رد میشدم دیدم اطلاعیه ای مبنی بر اینکه آقای شکوهی دیگه نمیاد و بجای ایشون آقای شفا درس زبان عمومی رو تدریس خواهد کرد . با دیدن این اطلاعیه خیلی حالم گرفته شد . چون یکی از بهترین اساتید عمرم رو از دست داده بودم . ولی گفتم به هر حال یه استاد دیگه که اومده حتما این هم خوب درس میده!!!

 

برای اولین جلسه رفتیم سر کلاس استاد شفا !!!
چهره ای سنگین و زبانی کتابی داشت . طرز صحبتی مودبانه و در درس جدی!!! خوب بود و از این استاد هم تشکر و قدردانی می کنیم که با سعی فراوان این ترم رو به پایان برد . امیدوارم که موفق و سربلند باشه .

 

 

نویسنده : بهنام غفارنژاد

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 5:45 |

این بار می خواهم بر خلاف گذشته (قلم عامیانه) از قلم کتابی برای نوشتن پست خود استفاده کنم .

 

نمی خواهم برای خدا شکایت بیاورم . اینکه چرا بعضی ها باید در پول و ثروت غلط بخورند و عده ای دیگر از فرط گرسنگی و ناتوانی شکم به پشت بچسبانند .

اینکه عدالت الهی چیست بارها و بارها در مطالب و مباحث مختلف به دیدگاههای متفاوت مورد بررسی قرار گرفته ولی در مجموع هیچ جوابی برای آن یافت نشده است !!!
همین حالا که شما مشغول خواندن این متن هستید وضع مالی شما چگونه است . برای اینکه راحتتر به این سوال پاسخ دهید مراتبی را برای آن در نظر می گیریم :

 

۱-اولین گروه را مشتکل از افرادی در نظر می گیریم که در رفاه کامل بسر می برند و به قول خودشان هر چیزی را با اراده بدست می آورند !!

 

۲-گروه دوم را افرادی تشکیل می دهند که همیشه بدنبال اهداف خود بوده اند اما به بسیاری از آنها دست نیافته اند .

 

۳- و بالاخره گروه سوم متشکل از افرادی است که هیچ در بساط ندارند که بخواهند غصه از دست دادن آن را بخورند .

 

در کشور ما ایران تعداد معدودی از افراد در گروه اول قرار می گیرند .

اما تعداد زیادی از جمعیت هفتاد میلیونی ما در رده گروه دوم قرار گرفته اند .

در گروه سوم هم تعداد نسبتا زیادی از افراد قرار دارند .

 

اما واقعا دلیل این تفاوت ها چیست؟

 

خود را در قالب فردی دانشجو در گروه اول تصور کنید !!!(البته در این گروه کمتر کسی تحصیل می کند و اغلب سراغ شغل های آزاد می روند )

شما در هر دانشگاهی چه آزاد و چه دولتی در هر شهری که باشد اگر قبول شوید به راحتی برای ثبت نام می روید و بلافاصله اقدام به اجاره یک خانه بزرگ و شیک می کنید . هر تفریحی را که بخواهید به راحتی انجام می دهید بدون اینکه هیچ دغده ای برای مسئله پول و این قبیل مشکلات داشته باشید . زیرا پشت شما گرم است و به عبارت دیگر:

شما بهترین شغل دنیا را دارا هستید ؟ پدر شما فردی عضو گروه یک است .

 

حال خود را عضو گروه دوم بدانید !!!
فرض بر این که هفته آخر ماه است و شما فقط و فقط حواستان به جیبتان است که نکند آخر ماهی کم و کسر بیاورید . به قول معروف هشت شما گیر نه شماست . خلاصه نه اینکه کم بیاورید اما حق ول خرجی را ندارید .

 

اما گروه سوم == > در این گروه هم تقریبا مثل گروه اول کسی تحصیل نمی کند اما این کجا و آن کجا . به قول شاعر :

 

خال هندو سیاه و فلفل هندو سیاه ------------------ هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا

 

ولی در پایان این نکته را متذکر می شوم که خدا خود عالم است و بس !!!

حق نگهدارتان !!!
نویسنده : بهنام غفارنژاد

 

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 2:4 |

حتما با خودت می گی خریدن مانیتور چه ربطی به مشکلات خوابگاه داره ؟؟؟!!!!

الان میگم...

وسط این همه مشکلات عدیده ای که میشه بهش اشاره کرد و ما برای اونها بارها و بارها به مسئولین اعتراض کردیم حدود دو هفته پیش به همه اون مشکلات پاسخ داده شد !!!

وقتی صبح از جلوی دفتر سرپرستی رد شدم دیدم یه کامپیوتر خریدن گذاشتن اونجا !! اونم نه یه سیستم معمولی !!! البته شاید کیس و مابقی قطعات اون یه مقدار نرمال به چشم میومد ولی یه قطعه از این سیستم واقعا دیدنی بود . اون هم مانیتور اون بود که با دیدنش فک آدم می چسبید زمین!!! حتما تا حالا اسم سپید فام به گوشتون خورده!! یکی از آخرین سری مانیتورهای ال جی که خداد تومن قیمتشه!!!

البته این آخرش نبود بلکه بعد دیدیم که یکی دیگه تو کتابخونه هستش و همین طور چهار تا تو آموزش و دو سه تا تو امور دانشجویی و یکی هم تو دفتر رئیس دکه!!!

واقعا جالب بود. با وجود این همه مشکلات تو تمام قسمتها از سرویس بهداشتی گرفته تا سایت های کامپیوتر بودجه برای چه چیزهایی که صرف نمیشه !!!
من نمی گم داشتن امکانات برای دکه بده اما وقتی لاستیک پنچره رینگ رو که اسپرت نمی کنن!!!

حالا می خام با جنبه سوال نه اعتراض از مسئولین بپرسم که ....

چرا ؟؟؟

چرا وقتی میشه با پول مانیتور دفتر سرپرستی یه حال اساسی به وضعیت سرویس بهداشتی خوابگاه داد باید این جوری خرج بشه؟؟!!

چرا؟؟؟

چرا وقتی میشه با پول مانیتور کتابخونه تعداد خیلی زیادی کتاب به آرشیو اضافه کرد تا من و امثال من برای گرفتن کتاب به بن بست نخورن باید این جوری خرج بشه ؟؟!!

چرا؟؟؟

چرا وقتی میشه با پول مانیتورهای آموزش یه حال اساسی دیگه به سیستم های سایت یک داد تا همیشه خدا نصفشون دکور نباشن و ما بتونیم از اونا استفاده کنیم باید این جوری خرج بشه؟؟!!

چرا؟؟؟

چرا وقتی میشه با پول مانیتورهای امور دانشجویی و رئیس دکه یه فکر بکر برای کولرهای خوابگاه کرد که در تمام نیم سال اول ما از شدت گرما خفه نشیم (تو این گرما آب که هیچ چی آدم بخار میشه!!!) باید این جوری خرج بشه؟؟!!

اینا همش یه گوشه از چندین و چند گوشه منشور مشکلات ما بود و اگه بخام باز هم بگم اینکه..

چرا؟؟؟

چرا وقتی میشه با پول چند تا از این مانیتورها چندتا آشپز درست و حسابی برای سلف استخدام کرد (نه چندتا کارگر معمولی)و یا یه فکر اساسی برای مواد غذایی مورد استفاده در تهیه غذا کرد باید این جوری خرج بشه؟؟!!

و

چرا؟؟؟

چرا؟؟؟

و چراهای دیگه ای که تعدادشون خیلی زیاده!!!

باز هم در پایان تاکید بر این دارم که این سوالات فقط جنبه پرسشی داره و به هیچ عنوان منظور من بازخواست از مسئولین نیست؟؟؟!

نویسنده: بهنام غفارنژاد

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 1:53 |

دو هفته پیش بود . دقیقا روز یکشنبه!!! ما تو اتاق بزن و بکوب راه انداخته بودیم و داشتیم خوش میگذروندیم که ... گوشی امیر زنگ خورد اونچه که از گوشی میشد فهمید اسم پدرام و معلوم میشد که با پدرام کار دارن .

بنابراین پدرام رفت بیرون اتاق که تلفن رو جواب بده ! اما بعد از پنج دقیقه ای که وارد اتاق شد دیگه اون چهره خندون رو نمیشد دید . آهای پدرام چرا این شکلی شدی ؟؟؟ پدرام چی شده ؟؟؟ چی گفتن بهت؟؟؟ که یک دفعه پدرام زد زیر گریه ما همه مات و مبهوت مونده بودیم که ببینیم چی شده ؟؟؟ که گفت باباش خبر داده که مادرش سکته کرده و باید همین الان بره کرج !!! با شنیدن این خبر همه اون بگو بخندها تبدیل به عزا و نگرانی شد .

ما(من و امیر و عطا) سریع با پدرام برای راهی کردن اون به ترمینال رفتیم . پدرام تو اتوبوس نشسته بود که راه بیفته و ما هم بیرون منتظر بودیم که باز هم گوشی امیر زنگ خورد !!! باز هم بابای پدرام بود . ما ازش حال مادر پدرام رو جویا شدیم ولی اون یه چیزی گفت که اول امیر و بعد که به ما گفت ما خشک شدیم !!! *بچه ها به پدرام چیزی نگید! فوت کرده !!!!! فقط ببذارید بیاد کرج* ما دیگه داشتیم دیوونه میشدیم وقتی چهره نگران و پریشون پدرام رو تو اتوبوس می دیدیم نزدیک بود همون جا بزنیم گریه!!!

خلاصه اتوبوس راه افتاد و پدرام رفت !!!

برگشتیم خوابگاه و توی راه با هم قرار گذاشتیم که از این ماجرا چیزی به کسی نگیم تا خود پدرام برگرده . ولی بعد دیدیم که باید حداقل به بچه های اتاق خودمون بگیم . ولی گذاشته بودیم برای بعد شام که....

دیگه نشد خومونو نگه داریم از حالت ما بچه ها فهمیدن که یه خبرایی شده و ما داریم پنهون می کنیم . خاصه به بقیه هم گفتیم و اوضاع بدتر شد . من خودم از شدت بغض گلوم داشت می ترکید. خلاصه سرتون رو درد نیارم نمیتونید تصور کنید که به ما اون شب چی گذشت !!!

تازه این ما بودیم فکر پدرام رو بکنید که تا کرج برسه چی کشیده و چه فکرهایی که نکرده !!!

تهران- ۲۰

این عنوان تابلوی کنار جاده بود !!!

دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید !! یعنی چی شده خدایا خودت کمکمون کن!!! نذاری یه وقت اتفاقی ...

از طرفی دلم می خواست هر چه زودتر برسم خونه و از طرفی هر چه قدر که نزدیکتر می شدیم بیشتر نگران و مضطرب میشدم !!!از اتوبوس پیاده شدم قرار بود بابام بیاد دنبالم . اومده بود! سوار شدم . چیزی نگفت تا رسیدیم خونه !! وقتی رسیدیم دیدم همه فامیل ها جمع شدن خونمون . با دیدن این صحنه نگرانی من صد برابر شد . خدایا نکنه.....

که یک دفعه گوشه اتاق مادرم رو دیدم که ناراخت نشسته بود . با خودم گفتم یعنی چی شده !!! اصلا اینجا چه خبره مادرم که حالش خوبه پس اینا چی میگن!!!

مادرم گفت که مادربزرگم فوت کرده و من از اینکه مادرم رو دیدم واقعا حالم سر جاش اومد البته واسه مادربزگم متاثر شدم که یه مادر مهربون دیگه رو از دست داده بودم !!!

آخه راستشو بخواین ما به مادربزرگمون مادر می گفتیم و من پشت تلفن مادر رو با مادرت اشتباه شنیده بودم و این باعث تمام این نگرانی ها بود !!!

بالاخره صبح شد رفتیم سر کلاس امینی (استاد ریاضی) حتی حال و حوصله نوشتن جزوه هم نداشتم از کلاس که برگشتیم پدرام زنگ زد . به اون صورت ناراحت به نظر نمیومد و موضوع رو برای ما توضیح داد .

وای که یک خبر اشتباه ۱۵ ساعت ما رو و حدودا ۷ ساعت پدرام رو درگیر خودش کرده بود .

در آخر فوت مادربزرگ پدرام رو هم به خودش و خانوادش و همه بستگانشون تسلیت میگم .

نویسنده : بهنام غفارنژاد

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 1:52 |
نامه به خدا :

می دانم جسته گریخته میگویم . اما فرصتم برای من و تو بودن کم است تو همیشه میشنوی اما من همیشه در خلوت نیستم . اما من میگویم انسانی بزرگ هستم ما میگوییم انسانهای بزرگی هستیم چون تو در ما دمیده ای اگر اینگونه نیست بگو .

شکایت تکراری " روزی کم " . بیشتر راجع بهش فکر کن . عزتم را نگیر دعا نمیکنم درخواست میکنم و میخاهم ...

ببخش اگر روی گله ام با توست چون آدمیان یا طاقت گلایه ندارند  یا اظهار دانایی بیشتر : مانع از شنیدنشان میشود

کاش میتوانستم که تو را باید برای تو خواست و نه از روی ترس. هدف از زندگی ما چیست ؟

کلاهبرداری ؟ پر کردن شکم ؟ فکر کردن ؟ دعوا ؟ فقر . بدبختی ........

نه ما برای چیز دیگری امده ایم مرگ برایم مجهول است

تولد یعنی گناه ؟؟؟؟

مرگ آغاز تولد ؟؟؟؟؟

با کسی آغاز کن تا با آن تمام کنی .....

 Amir.Ansari2@gmail.com amir_god666@yahoo.com

نویسنده : امیر انصاری

 

+ نوشته شده توسط امیر انصاری در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 0:28 |
چقدر زود میگذرد :
 

تا نگاه میکنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!           پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود        ناگهان       چقدر زود      دیر میشود...!

ترم ۲ هم تمام شد و هنوز درگیریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نویسنده : امیر انصاری

+ نوشته شده توسط امیر انصاری در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 0:26 |

عطر زرد گل ياسو نمي خوام      نمره ي بيست كلاسو نمي خوام

من فقط واسه ي گشم تو جون مي دم      عاشقاي بي هواسو نمي خوام

   من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام       نفسم توي هوا رو نمي خوام


عشق روي نقطه ي جوشو نمي خوام     دوره گرد گل فروشو نمي خوام

اوني كه چشاش به رنگ عسله    مجنون خونه به دوشو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

من كسي با قد رعنا نمي خوام     چشاش درشتو گيراست نمي خوام

دوست دارم قايق سواري رو  ولي جزتوازهيچكس دريا نمي خوام

من تو رو مي خام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

موهاي خيلي پريشون نمي خوام       آدم زيادي مجنون نمي خوام

مي دوني چشم منو گرفتيو     جزتوچيزي ازخدامون نمي خوام

من تو رومي خوام اونا رو نمي خوام       نفسم تويي هوارو نمي خوام

چشم شرقي سياه رو نمي خوام     صورتاي مثل ماه رو نمي خوام

آخه وقتي تو توي فكر من باشي   حق دارم بگم گناه رو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرف هاي نقره اي رنگو نمي خوام     اون دوتاچشم قشنگو نمي خوام

حتي اون كه بلده شكار كنه       صاحب تيرو تفنگو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

شعرهاي تازه و ساده نمي خوام اون كه مي گه اهل سازه نمي خوام

من دلم مي خواد تو رو داشته باشم   واسه اين كارم اجازه نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

سفر دوره جهان رو نمي خوام     رنگاي رنگين كمانو نمي خوام

لحظه و ساعت عمر من تويي  تو كه نيستي من زمانو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

سوالاي جور با جورو نمي خوام     نامه هاي راه دورو نمي خوام

واسه ي چي برم ستاره بچينم   ماه من تويي من نورو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

آذر و خرداد و تيرو نمي خوام      آدماي سر به زيرو نمي خوام

من خودم يك جور زندونيم     حق دارم بگم اسيرو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرف خيلي عاشقونه نمي خوام      دل رسوا و ديوونه نمي خوام

يا تو يا هيچكس ديگه    به خدا يا تو يا هيچ كس ديگه

به خدا   خدا هم خودش مي دونه نمي خوام  

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

خردادو ارديبهشت رو نمي خوام  بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام

يكي پرسيد اگر آخرش نشه     حتي اين خيال زشتو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

بي توچيزي ازاين عالم نمي خوام   تو فرشته اي من آدمو نمي خوام  

مي دوني خيلي زيادي واسه من       هميشه عادتمه كم نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو مي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

منو باش شعرو نوشتم واسه كي     تويي كه مي گفتي شما رو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو مي خوام      نفسم تويي هوا رو نمي خوام

دوست دارم شیخ پاکدل

 

نویسنده : امیر انصاری

 

+ نوشته شده توسط امیر انصاری در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 0:7 |

شاید باورتون نشه درست توی قلب نرکده یه آدمی باشه که باید سر تا پاش رو طلا گرفت.من هم باورم نمی شد. توی این هفته های اخیرچند تا کار اداری برام پیش اومده بود که مجبور شدم این اتاق اون اتاق کنم. ولی هر وقت کارم به امور دانشجویی می افتاد چنان نفس راحتی   می کشیدم که نگو و نپرس. انگار مطمئن می شدم که حتی اگر این کار نشدنی هم باشه یه   جوری راه می افته. خلاصه چشم امید ما شده بود امور دانشجویی. حتی اگر سرشون شلوغ بود بازم به حرف دانشجو توجه می کردند و خلاصه ضد حال تو کارشون نبود. بعضی وقت  ها که مجبور می شدم چند دقیقه ای منتظر بشم تا کارم انجام بشه می دیدم با همه ی  دانشجو ها همین رفتار رو دارند. در پایان می خوام از آقای زمانی و همکاران ایشان در اموردانشجویی تقدیر و تشکر کنم

نویسنده: علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و ساعت 17:12 |

پایان دوران...

بزودی از علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 2:24 |
خنده ی تلخ من از غایت خوشبختی نیست 

                                              کارم از گریه گذشته ست به آن می خندم

وقتی که طالبان دست به تخریب بناهای تاریخی افغانستان زد همه به نوعی با این موضوع کنار آمدند. اما امروز پاسارگاد در معرض تهدیدی فراتر از طالبان است یعنی وزارت نیرو!!! برای من خیلی عجیب است که این همه رسانه و به قول معروف تریبون آزاد چرا در مورد این موضوع مهم سکوت کرده اند.

از همه بدتر اینکه این سد لعنتی با هزینه مردم ساخته می شود. یعنی ما با هزینه کردن بودجه ای که باید صرف آبادانی شود در حال تخریب میراث جهانی بشر هستیم.

در حال حاضر آب گیری این سد تا یک سال به تاخیر افتاده تا ۱۳ تیمی که در حال کاوش منطقه ی پاسارگاد هستند بتوانند حقایق جدیدی را بدست آورند. در این بین یکی از نمایندگان این گروه ها اعلام کرده که حتی اگر سد آبگیری شود ما تا آخرین نفس به کاوش ادامه می دهیم. امیدوارم که این سد هیچ وقت آبگیری نشود....

نویسنده: علی علی اکبری 

 

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در شنبه پنجم آذر 1384 و ساعت 10:57 |

به گزارش خبرگزاری ایسنا ، بيش از 20 فرد ناشناس حوالى بعدازظهر روز گذشته با حمله به خوابگاه آموزشکده فنی و حرفه ای نيشابور، تعداد زيادى از دانشجويان را مجروح و مضروب کرده و متوارى شدند.

رئيس این آموزشكده گفت عصر دیروز عده‌اى افراد ناشناس با وسايل سرد به اين خوابگاه حمله ‌ور شده و تعداد زيادى از دانشجويان ساكن را مورد ضرب و شتم قرار داده و پنج نفر از آنها را به شدت زخمى و مجروح کردند كه بلافاصله به بيمارستان منتقل شده و مورد مداوا قرار گرفتند. ضاربين متوارى شده و كسى دستگير نشده است.

فرمانده نيروى انتظامى شهرستان نيشابور نيز ضمن تاييد اين خبر گفت متاسفانه هنگام حمله افراد ناشناس به اين خوابگاه با واحد 110 نيروى انتظامى تماس حاصل نشده و تا كنون از افراد ضارب كه متوارى شده‌اند كسى دستگير نشده است.

آموزشكده فنى و حرفه‌اى نيشابور در مناطق جنوبى شهر نيشابور واقع شده و در سال 1377 تاسيس و 8 رشته تحصيلى با 1500 دانشجو در مقطع كاردانى دارد.

ایسنا


پیامد های عدم آزادی:

نمی خوام باور کنم که دانشجو ها بی جنبه هستند...

برگ ننگین دیگری برای دانشچویان


رییس دانشگاه هدیه رییس جمهور آینده

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در جمعه سیزدهم آبان 1384 و ساعت 14:20 |

سلام

بحثی که می خوام توی این پست مطرح کنم مربوط به دانشگاه و خوابگاه نیست. نمی دونم تا حالا پیش اومده در مورد مرگ فکر کنید. نه موضوع من مرگ نیست.حتی دنیای بعد از مرگ هم نیست.

بگذارین از اول شروع کنم. یکی از سحر های ماه رمضون بود که با پدر و مادرم نشسته بود و بحث رفت به سمت مرگ.من یه چیزی که خیلی وقت بود توی دلم مونده بود رو برای پدر و مادرم گفتم. گفتم که اگه در اثر هر اتفاقی، من دچار مرگ مغزی شدم شما تو اهدای اعضای من حق تردید ندارید. این برای هر پدر و مادری سخته یا بهتر بگم دردناکه که یه همچین تصمیمی بگیرند ولی این یه واقعیته.افرادی هستند که باید زنده بمونن.خیلی هستند که محتاج یه واحد خون هستند برای زنده موندن،حالا اونهایی که منتظر اهدای عضو هستند بماند. حالا خود دانید.

به نظر من بهتره اگه یه همچین قصدی دارین یا توی وصیت نامه معتبرتون بنویسین یا به چند نفر از آشناهاتون مثل پدر یا مادر یا فامیل های درجه یک بسپارید.

ممکنه پدر و مخصوصا مادرتون با این قضیه مخالفت کنه (مثل خود من) ولی سعی کنین براشون توضیح بدین مرگ پایان تمام خستگی هاست و جسم خسته روی زمین می مونه که هیچ ارتباطی با روح نداره.

امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشید و تا صد سال آینده زندگیه خوشی رو پشت سر بگذارید.

نویسنده: علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 و ساعت 4:54 |
سلام

بعد از مدتی که نبودم با یه خبر جالب اومدم تا جبران کم کاری رو کرده باشم.

فرض کنید شما ساعت ۲ بامداد خوابیدید و قراره که ساعت ۳:۳۰ از خواب بلند شین. ساعت ۳ با یه صدای آشنا از خواب بیدار میشین که میگه هوی بلند شین دارین غرق میشین. وقتی چشماتون رو میمالین میبینید عطا دم در وایستاده و داره با یه جارو مقدار زیادی آب رو به بیرون اتاق میریزه. هیجان زده از به طرف در میرید و می بینید که خوابگاه شده عین اسفندی که روی آتیشه. لوله های طبقه بالا ترکیده و آب داره به شدت از بالا میاد توی اتاق ها. بازم معرفت عطا که نگذاشت مارو هم آب ببره هم خواب. وقتی خطر از سر اتاق دفع شد دویدیم برای کمک به بچه های پایین . اونها هم داشتند بالا پایین میپریدند چون آب سه طبقه داشت میرفت توی اتاقهاشون. ما هم در جلوی چشمان مسئولان خوابگاه فریضه ی مقدس پاچه خواری رو به جا آوردیم. در نهایت تشکر مینم از عطا که از اتاق ۳۰۸ کوبیده بود اومده بود ۲۰۴. عکس عطا توی این آدرس موجوده:http://www.doostan308.itgo.com/photo.html    اینم خود عطا

عطا

نویسنده: علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 11:41 |
 
+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در سه شنبه دهم آبان 1384 و ساعت 21:44 |

اين مطلب رو اختصاص ميدم به نحوه برخورد يه مسئول خوابگاه با دانشجوهاي خوابگاهي يا نحوه برخورد دانشجوها با يه مسئول خوابگاه ؟؟؟

به نظر شما يه نفر بعنوان مسئول يه خوابگاه آموزش دكه چه ويژگيهايي بايد داشته باشه تا دانشجوها همگي از اون خوششون بياد و با اون دوست باشند!!! نه اينكه عوض اين دوستي ها سايه همديگرو با تير بزنن !!! اينكه (از اين به بعد براي مسئول خوابگاه از مربي استفاده ميكنم)مربي بايد با مهربوني و زبون نرم با دانشجوها برخورد كنه يا اينكه هميشه در حال جنگ و دعوا با دانشجوها باشه !!! البته يه مربي بخاطر موقعيت شغلي خودش يعني اداره كردن حداقل 25 اطاق 10 نفره يا به عبارتي حدودا 250 نفر مجبوره كه يه كم خشك و جدي باشه تا به اصطلاح دانشجوها ازش حساب ببرن !!! ولي تجربه نشون داده كه هر چي اين مدلي بيشتر سختگيري بشه دانشجو جماعت هم بدتر اذيت ميكنه !!! به همين دليل رفتار با يه كمي ملايمت خيلي بيشتر و بهتر جواب ميده !!!

اين نكته به هيچ وجه قابل فراموشي نيست كه اول و آخر اين دانشجو هستش كه ضرر ميكنه !!! يعني در هر صورت خوب مربي كه دچار مشكل نميشه تحت هر شرايطي حتي اگه مربي هم مقصر باشه كه نيست بازم دانشجو مقصر شناخته ميشه!!! بنابراين اين قانون درسته كه جواب هاي هويه !!! چرا كه خوب هر چي تو بد رفتار كني مربي هم بدتر رفتار ميكنه !!! آخرش هم قرباني اين بازي كسي نيست جز تو!!!

پس به هر حال اين ما هستيم كه تعيين ميكنيم مربي با ما چه رفتاري داشته باشه !!! اينو همين طوري نميگم . چون بهمون(بچه هاي 204)ثابت شده!!چه جوري ...؟؟؟؟ اين جوري....

همون طور كه گفتم ما تو طول ترم يك خيلي خيلي بچه هاي ساكت و بي دردسري بوديم . تا اين حد كه آقاي حاجي زاده تا هر شب نميومد و تو اطاق ما كارت نميزد خوابش نمي برد . يعني هر شب اول بايد ميومد اطاق ما حالا يا با زبون نصيحت يا با زبون دعوا و داد و بيداد يه جوري اعصابشو خورد و خاك شير ميكرد بعد مي رفت ميخوابيد . چون ديگه ديونش كرديه بوديم . هر شب بزن و برقص و انواع و اقسام ليگ هاي برتر خوابگاه بود كه تو اطاق ما برگزار ميشد !!! همين كارا بودش كه مانع اطاق گرفتن ما تو طبقه سوم در اين ترم شد . (بازم شكر كه همون 204 رو بهمون داد)!!!

حالا عوضش اين ترم ديگه از اون خبرا نيست !!! ديگه نه ما به كسي كاري داريم و نه كسي ميتونه با ما كاري داشته باشه . راحت داريم زندگيمونو ميكنيم . خوب هر چي باشه اين طوري بهتره !!!

البته اميدوارم كه ما همين طوري بتونيم تا آخر اين ترم و ترم هاي بعد دووم بياريم(چرا كه نتونيم - خوبم ميتونيم) و ديگه اون 204 سابق نشيم !!!

   

نویسنده : بهنام غفارنژاد

 

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 1:35 |

 

آقاي مسئول :

                  تو ميگي يه وقتا گاهي                               پيش مياد  يه  اشتباهي      

                  نه ديگه  ديگه  نميشه                                واسه ما نكردي كاري

 مبحث اين پست رو به وضع رسيدگي به مشكلات ما در آموزش دكه اختصاص ميدم . اينكه ما براي مسئله غذا با مذاكره و بحث و گفتگو بهتر نتيجه مي گيريم يا با مشاجره و به قول بچه ها شورش و اعتصاب ؟؟؟ !!!!

بايد بگم كه ما اول از همه دست به دامن مذاكره شديم و بارها و بارها با مسئول خوابگاه و ... مشكل غذا رو در ميون گذاشتيم و هر بار با جواب هاي مختلفي روبرو شديم . وعده وعيد هايي كه داده شد ولي به انجام نرسيد !!

                                                                                                                      بعد كه از اين راه به جايي نبرديم تصميم به اعتصاب گرفتيم . بنابراين اواسط ترم اول بود كه قرار گذاشتيم تا يه روز همه غذاها رو بگيريم و بجاي اينكه بخوريم همشو به نشونه اعتراض روي ميز ها بچينيم و خواستار رسيدگي به اين وضع بي سامان بشيم . ولي اين ماجرا خيلي جالب شد !!!

                                                                                                              

وقتي كه خبر اين كار به گوش رئيس آموزش دكه رسيد فورا به غذاخوري اومد و با اعتماد به نفس كامل گفت : « غذاهاي ما از بهترين غذاهاست و آموزشكده ما بهترين آموزش دكه در ايرانه!!! » (دورغ نگو دروغگو....!!!!)

خلاصه ما هر چي زور زديم كه شايد اينا يه ذره دلشون به رحم بياد هيچ تاثيري نداشت (صد رحمت به سنگ) . حالا خدا ميدونه شايد واقعا هم دست اينا نباشه ولي ما از تمامي مسئولان آموزش دكه و مسئولين ديگه اي كه ما دستمون بهشون نمي رسه خواهشمنديم (با زبون مذاكره) كه يه فكر اساسي در مورد تهيه غذاي ما دانشجوها بكنن!!!

خوب بيشتر از اين سرتون رو درد نمي يارم فقط اين نكته رو متذكر ميشم كه فعلا در اين شرايط هيچ كدوم از دو راه حل ما اينجا جواب نميده !!! يعني ما نه از راه مذاكره و نه از راه مشاجره راه به جايي نبرديم !!!

تو دوست عزيز من اگه راه حل مناسبتري داري از ما دريغ نكن !!!

 

نویسنده : بهنام غفارنژاد

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 1:34 |

 

تو دل يه نركده                 يه نفر كه رو سياس                  هوايی شده بره           پا   بوس    كبوترا

اما هی فكر می كنه          اونجا جای من كه نيست              آخه من كجا برم        ای خدا من رو سيام

من كه توی سياهيا           از   همه  رو سيا ترم                ميون اون كبوترا       با   چه   رويی بپرم

*****************       *********************               ***************       *****************

تو همين فكرا بودش          آدم رو سياهمون                      يه دلش ميگفت برو     يه دلش ميگفت بمون

كه يهو صدايی گفت            تو نترس و راهی شو               به سياهی فكر نكن        تو   يه   نادمی  برو

من كه توی سياهيا             از همه رو سيا ترم                 ميون  اون كبوترا         با   چه   رويی  بپرم

*****************          *********************           ***************        *****************

توجه ===»»» اول از همه بگم كه مقصود من از اين قطعه شعر توهين به شخص خاصی نيست !!!!!!! در ضمن متن پست نیز ارتباطی با این شعر ندارد !!!!!

هنوز دو هفته از شروع ترم دو نگذشته بود كه ماه رمضون شروع شد . ما نمی دونستيم ولی ترم بالايی ها پيشواز عزاداری رفته بودند !!! لابد مي پرسی چرا عزاداری نه؟؟؟؟؟؟

خوب ما هم بعد فهميديم . وقتی اوضاع غذا رو تو ماه رمضون از ترم بالايی ها شنيديم ما شديم ختم و شب هفت !!! البته يه توضيح كوتاه تو پست قبلی دادم كه چه چيزهايی تو ماه رمضون به خورد ما دانشجوهای بدبخت ميدن !!! بگذريم حالا از اين به بعد ما بايد ساعت 3:30 براي خوردن سحری بيدار ميشديم . تا ساعت 5 كه اذان ميگفتن وقت داشتيم . اما يه مشكل بزرگ باز هم به سراغ ما اومد و اون اين بود كه ما هر چی سعی می كرديم كه شبها يه كم زودتر بخوابيم نمی شد و خودمونو كه می كشتيم به زور و زحمت ساعت 12 يا 1 می خوابيديم و از اون ور بيدار شدن ديگه كار حضرت فيل بود !!!!!!!

چند شبی رو گذرونديم تا اينكه يه بار وقتی من و بچه ها برای سحری بيدار شديم ديديم ساعت 11 ظهره !!!! (ای داد بيداد!!! خواب مونده بوديم اسمی!! ) خوب مجبور شديم كه اون روز رو بدون سحري روزه بگيريم البته فرق زيادی هم با روزهای ديگه نداشت چون غذايی ميدادن رو كه اصلا نمی شد اونو خورد!!!

پس با اين وجود به فكر راه چاره افتاديم كه يه دفعه يه چراغ سبز گنده تو مغز ما روشن شد (چه چهره نوراني ای) آره خودشه !!! خوده خودشه........!!!

ما از يكی از دوستان صميمی خودمون خواهش كرديم كه در حق ما لطف بكنه و سحر ها كه بيدار ميشه اگه ديد ما خواب مونديم بياد و ما رو بيدار كنه !!! بعد بهش گفتيم و اون هم قبول كرد . خوشبختانه بعد از اون روز ديگه ما خواب نمونديم چون هر وقت كه مي ديد دنيا رو آب برده و ما رو خواب !!! ميومد و ما رو بيدار مي كرد . خدا خيرش بده خيلی بچه باهاليه !!! البته من اسم اونو ننوشتم چون می دونم كه ناراحت ميشه !!! ولی به هر حال دستش درد نكنه !!!

نویسنده : بهنام غفارنژاد                                  

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 1:26 |

اطاقي رو تصور كن بدور از ترس و بيخوابي

                                                    نه با ترس از در و پله

                                                                             پر از احساس آزادي !!!!!

 بازم سلام !!

نمي دونم از كجا بايد شروع كنم . بذارين از اول ترم دو براتون بگم . ترم يك با همه بدبختي هاش بالاخره تموم شد . تابستون هم تا چشم به هم زديم رفت پي كارش . حالا دوباره مهر شده بود و ما بايد بازم به همون آموزش دكه سابق برمي گشتيم . دوباره روز از نو و روزي از نو !!!

طبق هماهنگي قبلي با چند تا از بچه ها قرار گذاشته بوديم كه با هم خوابگاه بگيريم . باز هم رفتيم سراغ آقاي حاجي زاده مسئول خوابگاه !!! نمي دونيد چه خبر بود .(اوه.. اوه.. اوه..) از دور كه نگاه مي كردي انگار داشتن حلوا پخش مي كردن!!! مي پرسي چرا؟؟؟؟ خوب واسه اينكه ما اصلا در سرپرستي رو نمي ديديم . بچه ها همچين حمله كرده بودن به سمت دفتر سرپرستي كه انگار قرار بود خوابگاه تموم بشه و به بعضي ها نرسه!!! ما هم علي هل داديم وسط جمعيت كه بره و اگه بشه يه اطاق خوب بگيره . چند دقيقه اي گذشت تا اينكه علي در ميون اون جمعيت ناپديد شد !!! (حالا بيا علي رو پيدا كن!!!)

چند دقيقه اي طول كشيد كه يه دفعه ديديم يه راهرو بين بچه ها باز شد و در آن واحد علي از اون وسط با چهره اي بشاش شليك شد بيرون . علي چي شد؟ گرفتي ؟ خوب يه چيزي بگو!!! كه يه دفعه علي داد زد : گرفتم ........... اطاق 308 گرفتم . ما هم خوشحال شديم كه تونسته بوديم با هم يه اطاق توپ بگيريم . تازه داشتيم از تفكر داشتن يه اطاق خوب با بچه هايي عالي لذت مي برديم كه صدايي آشنا علي رو صدا زد !!! واي مگه چي شده !! آخه مي دونيد صدا صداي حاجي زاده بود . علي رفت اما اين بار با چهره اي درهم برگشت !!! چرا كه حاجي زاده اون اطاق رو از ما پس گرفته بود !! حتما مي پرسي واسه چي ؟ آره ؟؟؟ !!!
خوب از اونجايي كه ما تو ترم يك خيلي بچه هاي ساكت و بي درد سري بوديم و حاجي زاده براي خلاصي از سكوت مطلق ما بايد هر شب سه چهار تا قرص دياسپوم 10 رو بالا مي رفت تا خوابش ببره - اطاق 308 رو از ما پس گرفت و دوباره همون 204 سابق رو به ما داد !! اينجا بود كه هواپيماي خيال ما تو همون اول راه با مغز وسط يه كوير سرسبز(فكر كن بام سبز) سقوط كرد و ما هيچ چتري براي پريدن از اون رو نداشتيم !!!!! اي واي............

دوباره 204 و 204 و 204 ..... ؟؟؟؟؟ !!!!!! حرفي نمونده باقي سكوت حرف آخر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولي چرا خيلي حرف ها مونده كه نگفتم . اين 204 ديگه اون 204 سابق نميشه ! پاتوق بچه ها نميشه ! محلي براي تجمع آشغال ها نميشه ! اطاق سرطان حاجي زاده نميشه ! اطاق دود و مه و توهم نميشه ! اطاق توليد موسيقي و شعر نميشه ! اطاق ذخيره آب آموزش دكه و درياچه و بركه هم نميشه !!! آره ميشه - ميشه كه با شعار « دست در دست هم دهيم به مهر ***** 204 خويش را كنيم آباد » يه اطاق نمونه ساخت . چرا ؟ چون بچه ها اراده كرده بودن كه ديگه دور اون قلم كارها رو خط بكشن . پس همه با هم پيش بسوي 204 .(حمله...........!!)

سرتون رو درد نيارم رفتيم اطاق ديديم اين اطاق از نظر ظاهري هم هيچ وجه تشابهي با اون 204 سابق نداره !!! اطاقي نقاشي و فرش شده به همراه تخت هايي نو كه از ترم قبل وعده داده شده بودند . خوب ديگه چي مي خاي !!! زندگي بهتر از اين نميشه ..... زندگي......

با گذشت يه هفته ماه رمضون هم از راه رسيد و غصه ما براي غذا چندين برابر شد . تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته !!! چي رو!!! اينكه غذاهايي رو كه تا حالا بعنوان ناهار مي خوردي بايد سحري بخوري و از اون بدتر شام هايي مثل : زبون گاو - سي دي خشدار و نون خشك كباب شده رو بجاي افطاري !!! خوب دور از تصور نيست كه با اين وضع هنوز نيمه ماه رمضون رو هم رد نكرده همه ما يه راست سينه قبرستون بايد رو به قبله بخوابيم !‌!! بذارين واضح تر بگم با اين اوضاع يكي مثل علي كه از همه ما چاق تره بايد مثل من (لاغر) برگرده خونه و يكي ديگه مثل من هم بايد لباس هاش رو پست كنن در خونه!!خنده داره نه!!! ولي اين از نظر ما بسي گريه داره!!! آه ه ه ه ه ه .......... (اين آه از ته ته دل بود!!!)

خوب از اينها كه بگذريم مي رسيم به بچه هاي اطاق كه البته اسم بعضي از اون ها رو تو پست هاي نوشته شده ديدين و اونارو كم و بيش مي شناسين ولي من اونو تكميل مي كنم . اعضاي نسبتا جديد اطاق 204 به ترتيب موقعيت جغرافيايي عبارتند از :

1- بچه هاي كرج : علي علي اكبري (چون سردبيره اسمشو اول نوشتم) - بهنام غفارنژاد - امير انصاري - سعيد مفاخري - پدرام فرزان - مسعود مهدوي - ميثم ذكريا زاده

2-بچه تهران : مجتبي مبيني

3-بچه كرمانشاه : پژمان جمشيدي

4-بچه ورامين : محمد قاسم آبادي

خوب ما همه همديگرو مي شناختيم الا پژمان و ميثم كه الان اونها رو از لحاظ شخصيتي معرفي مي كنم :

1-ميثم ذكريا زاده :‌ ميثم اصولا بچه ساكت - مؤدب و كم حرفيه كه تو طول هفته فقط سه چهار روز هست و بقيه رو ميره كرج !

2-پژمان جمشيدي : از توصيفات منحصر به فردي برخورداره كه الان براتون ميگم :

اولا اينكه پژمان احساس ميكنه كه يكي از بهترين خوانندگان انواع و اقسام سبك موسيقي در كهكشان راه شيريه !!! كه البته ما نمي گيم صداش بده ولي چون ما متوجه حرفاش نمي شيم با كلي التماس و خواهش ازش خواستيم كه اين استعدادش رو جاي ديگه اي شكوفا كنه !!! خوشبختانه اون هم قبول كرد . اينم از مرامشه!

دوما اينكه پژمان ركورد دار اول جهاني در بلعيدن انوع و اقسام خوراكيهاست . يعني واضح تر براتون بگم خدا نياره اون روزي رو كه پژمان در مورد چيزي واژه « من اينو دوست دارم » رو به زبون بياره !!!(اي خاك وچوك!!!) اون وقته كه بايد دو دستي بكوبي وسط فرق سرت !!! چرا ؟؟؟ خوب معلومه واسه اينكه ديگه هنوز چشم رو هم نذاشتي كه مي بيني نصف بيشتر اون غذا - خوراكي يا هر چيز ديگه اي كه بود ديگه نيست !!! (غذاهاي من خداحافظ... ميوه هاي من خداحافظ... ) راستي اين نكته قابل توجه كه در اينگونه شرايط دستهاي پژمان حكم خشاب يه سلاح خودكار(فكر كلاش و ژ-3 رو از كلت بنداز بيرون - يه چيزي تو مايه هاي تيربار كاليبر 50 با اون نوار فشنگش!!! يا امام زمان!!!) رو داره !!! چرا كه هميشه آماده براي مهمات گذاري داخل دهنشه !!!

براي اينكه اين امر براتون كامل روشن بشه يا به عبارتي دوزاري حضرت عالي خوب بيفته برخي از آمارهاي گرفته شده توسط ما و خودش رو براتون مي گم :

1-مدال طلاي مسابقات جهاني قند خوري سال 1999 : ركورد ===» 10 قند در ثانيه

2-مدال طلاي مسابقات آسيايي خوردن مركبات سال 2000 : ركورد ===» 5 كيلو نارنگي در 10 دقيقه+ 10 كيلو پرتغال در 30 دقيقه+ 7 كيلو انار در 15 دقيقه

3-نشان افتخار مسابقات جهاني هندوانه خوري سال 2004 : ركورد ===» بلعيدن يك هندوانه 20 كيلويي در عرض 15 دقيقه

4-و..........(خيلي طولانيه حال ندارم بنويسم)

نكته مهم : تا كنون تمامي پزشكان دستگاه گوارش و مغز و اعصاب از بررسي عملكرد عناصر داخلي اين فرد عاجز بوده اند .

سوما از اونجايي كه ادب حكم مي كنه هر جايي خواستيد وارد بشيد اول در بزنيد به همين منظور پژمان به هر در بسته اي كه برسه اول در مي زنه بعد وارد ميشه ! اين مورد حتي در مورد در اطاق خودمون هم صدق مي كنه كه فعلا اين يه مورد داره ما رو عذاب ميده !!!!!
خوب اينم از توصيفات بچه هاي اطاق!!!

تا بعد.... فعلا......حق نگهدارتون

نویسنده : بهنام غفارنژاد 

+ نوشته شده توسط بهنام غفار نژاد در چهارشنبه چهارم آبان 1384 و ساعت 21:19 |
دانشجويان‌ معترض‌خوابگاه‌ را آتش‌ زدند سه شنبه، 26 مهرماه 1384
اعتماد : جمعي‌ از دانشجويان‌ خوابگاهی‌ دانشگاه‌ شهيد بهشتی‌ پريشب‌ با آتش‌ زدن‌ بخشی‌ از محوطه‌ باز خوابگاه‌ پسرانه‌، نسبت‌ به‌ مشكلات‌ صنفی خود اعتراض‌ كردند. به‌ گزارش‌ ايسنا، اين‌ دانشجويان‌ علاوه‌ بر اعتراض‌ نسبت‌ به‌ قطع‌ آب‌ گرم‌ خوابگاه‌ دخترانه‌ دانشگاه‌، نسبت‌ به‌ وضعيت‌ رفاهی‌ خوابگاه‌ها نيز معترض‌ بودند. برخي‌ از اين‌ دانشجويان‌ از ورود آتش‌نشانان‌ براي‌ خاموش‌ كردن‌ آتش‌ درون‌ محوطه‌، جلوگيری‌ كردند. دانشجويان‌ معترض‌ با شعارهايی‌ در انتقاد به‌ رييس‌ دانشگاه‌، خواستار استعفای‌ وی‌ و بركناری‌ برخی‌ مسوولان‌ دانشگاه‌ شدند. تجمع‌ دانشجويان‌ در حدود 12 شب‌ پايان‌ يافت‌ و پس‌ از بازگشت‌ دانشجويان‌ به‌ خوابگاه‌ها، ماموران‌ آتش‌نشانی‌ اقدام‌ به‌ خاموش‌ كردن‌ آتش‌ در محوطه‌ كردند. گفتنی‌ است‌، سنگ‌اندازي‌ برخي‌ از دانشجويان‌ معترض‌ به‌ آتش‌نشانان‌ موجب‌ شد تا يكی‌ از آتش‌نشانان‌ از ناحيه‌ كتف‌ و يك‌ آتش‌نشان‌ ديگر از ناحيه‌ سر مصدوم‌ شود و شيشه‌ يك‌ دستگاه‌ ماشين‌ آتش‌نشانی‌ نيز شكسته‌ شود. شايان‌ ذكر است‌، نيروي‌ انتظامی‌ با تحت‌ كنترل‌ در آوردن‌ فضاي‌ خارج‌ از خوابگاه‌، مردم‌ عادی‌ را كه‌ براي‌ تماشای اعتراض‌ دانشجويان‌ جمع‌ شده‌ بودند، متفرق‌ كردند.

روزنامه ی اعتماد

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در چهارشنبه چهارم آبان 1384 و ساعت 12:19 |

سلام به تمامی کسانی که این مطالب رو میخونن.

من برعکس بچه ها میخوام از دانشکده تعریف کنم.!!!!!

اول از آشپزها تشکرمی کنم که اگربتونی هفت خوان  رزرو غذا رو  رد کنی دلت نمیاد به غذا دست بزنی مبادا تزییناتش بهم بخوره.  و آنقدر تمیز کار می کنن که هیچ وقت بچه ها علی رغم تلاش فراوان نتونستند سوسک یا ناخن توش پیدا کنن.!!!!!

بعد ازمدیریت محترم آقای .... تشکرمی کنم که صبورانه به مشکلات بچه ها گوش میدن و اونا رو نمی زنن. به طور مثال اول ترم یه مشکل در انتحاب واحد داشتم که ایشون صبورانه گوش دادن و نزدیک بود بابام به عزام  بشینه و  آنقدر عاقلانه من رو راهنمایی کردن که فکر نمی کنم دیگه تا آخر دانشگاه ازش راهنمایی بگیرم.!!!!!

ودرآخر از مسؤل خوابگاه تشکرمی کنم که اجازه میدن ما هر کاری میخوایم بکنیم مثلا نفس بکشیم وبخوابیم وکارهایی از این دست.!!!!!

البته تو این ماه رمضونیه به خاطر این خالیایی که بستم خودم رو نمی بخشم.!!!!! 

نویسنده: مجتبی مبینی 

 

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در سه شنبه سوم آبان 1384 و ساعت 16:33 |
 

امروز میخایم برای معلم ها ...

بهترین معلم ها از نظر اتاق ۲۰۴ :

سر دسته همه معلم ها استاد شیخ پاکدل که گل سردسته همه معلم هاست " استــــــــــاد شیخ = گل "

معلم های هم ردیف =

- استاد شکوهی که مابرای گرفتن زبان با این استاد خود مونو کشتیم

- استاد عسگری که از ما حال گرفت و این ترم ریــــــــــاضی عـــــــــمومی را بر نداشت و ما را ...

- استاد حقگو که با اینکه در دادن نمره یک کم کم لطفه اما در دوران درس من بهترین یاد دهنده درسهای عملی است .امیــــــــدواریم موفق باشد .

استـــــــــــــــــــاد روحـــــــــــــی دبیــــــــر فیزیک .

استـــــــــــــــــــاد کـــــاظم جامعی دبیر الکترونیک.

ما همگی از این استادان فوقالعاده راضی هستیم امیــــــــــــــدوریم هـــــــــــــــمیشه موفق باشند .

به فرض مثال چه میشود همه استادان مثل استاد پاکدل باشند چون از هر دانشجویی درباره این استاد سوال شود میگوید من خودم ۲۰ گرفتم امیــــــــــــــدواریم هـــــــــــمیشه مـــــوفق باشد .

استاد شکوهی نیز بچه ها رو از بابت درس شهید نمیکنه و تا در حد امکان هوای بچه هـــــــــــا ر داره

بقیه استادان ...

نویسنده : امیر انصاری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در سه شنبه سوم آبان 1384 و ساعت 14:38 |

درسته که ما فکر می کردیم معرفت در دنیا مرده اما دو سه شب مشاهده کردیم که هنوز هم کسی هست که مرام داشته باشه!

آقای ایکس سحر به طور ناشناس در اتاقها رو میزنه و در می ره تا بچه ها سحریشون رو بگیرن.

درسته که اکثر غذاها مزه ... رو میده و باعث شد بهنام ۲۴ ساعت تمام تو راه دستشویی باشه اما همین کارش دل خیلی از بچه ها رو شاد میکنه.

این کار هم یک شب در میون انجام میشه.حتما بچه های نرکده فهمیدن این فرد کیه!

اما به نظرتون اگه آقای ایگرگ هم بود این کار رو می کرد؟

خیلی خوبه که آدم بتونه خودشه با بقیه سازگار کنه برای دانشجو ارزش قائل بشه ما کل بچه های اتاق ۲۰۴ از این مرد شریف متشکریم و دورا دور رویش را می بوسیم .

نویسنده: سعید مفاخری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 و ساعت 11:38 |

 امیدوارم در مورد کامپیوتر تا حدودی اطلاعات داشته باشین.تا حالا شده بخواین یه زبان برنامه نویسی رو یاد بگیرین؟

درس برنامه سازی پیشرفته ۲ که زبان برنامه سازی c روآموزش میده یکی از درس های ۳ واحدی محسوب میشه که تقریبا تمام و کمال نیاز به کامپیوتر داره تا شما برنامه ای رو که مینویسید خطا گیری کنید و بتونید به استاد مربوطه ارائه کنید. اما وقتی شما توی خوابگاه حتی حق داشتن یک تلویزیون رو که زندانیها هم از اون بهره مند هستند رو نداشته باشین٬ دیگه باید فاتحه ی داشتن کامپیوتر رو هم خوند. حالا شما نتونستید برنامه رو تحویل بدید و بخشی از نمرات رو از دست دادید اما این همه ی داستان نیست. وقتی سر امتحانات پایان ترم سئوالات کارگاه رو روی برگه دیدید دو دستی توی سرتون میکوبید که اینو چه کنم؟

لازم به ذکره که اکثر بچه های بومی از وقت آزاد سایت برای چت کردن استفاده می کنن در صورتی که در منزل هم کامپیوتر دارند. بخش دیگری از وقت آزاد سایت رو هم بچه های رشته های دیگه از بین میبرند.

این وضعیت ماست!!! از ماست که بر ماست...

نویسنده: علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 و ساعت 3:11 |

 بچه های گروه کامپیوتر درسی رو دارند به اسم ذخیره وبازیابی اطلاعات که به اون مهندسی فایل ها هم میگن. از اون جایی که این درس خیلی بی محتواست و خیلی هم پیچیده ٬ تدریس اون کار هر استادی نیست. توی دانشگاه ما یا بهتر بگم آموزشدکه ی ما این درس رو استادی ارائه میکنه که مدیر گروه کامپیوتر هم هست. به گفته ی این آقا از سال هفتاد و هفت که مدیر گروه شدم هنوز نتونستم استادی پیدا کنم که یه جوری این درس رو درک کرده باشه ( اصولا چون این درس در مورد وسایلی بحث میکنه که سی سال قبل یعنی ۱۰ سال قبل از تولد ما منسوخ شدن وهیچ استادی حتی در دوران تحصیلش این وسایل رو ندیده). وقتی جلسه ی اول سر کلاس رفتیم استاد شروع کرد به درس دادن مبحث وسایل ذخیره سازی که مثلا ده ٬ یازده تا بودن. از مورد یک تا هفت رو حذف کرد چون خودش هم این وسایل رو ندیده بود و میگفت لزومی نداره شما روش ذخیره سازی اطلاعات در عصر حجر رو بدونین.

حالا روشن شد چرا ما هنوز در حال درجا زدن هستیم...

نویسنده: علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 و ساعت 2:50 |

بار دیگر مجبور به نوشتن درباره ی مشکلی شدم که دانشجویان در سرتاسر کشور با آن مواجه هستند. مشکلی که بارها و به عناوین مختلف مطرح شده است.

سعی میکنم این موضوع رو با استفاده از ادبیات بهنام غفار نژاد بیان کنم. فرض کنید شما بعد از یه شب بی خوابی درست راس ساعت ۳ بامداد جلوی در سلف ایستادید(سلف در مورد دانشگاه ما بی معنی است چون فقط یک نوع غذا سرو میکنن پس از واژه ی غذاخوری استفاده میکنم). با چشمای خواب آلود فقط جلوی صف رو می پایید و خدا خدا میکنید که نوبتتون بشه. وقتی نوبت شما میشه باید اول کارت بکشی (این کارت هم قضایایی داره که از قضایای حد هم بیشتره). وقتی نگاهت به کارگرهای آشپزخانه میفته از خوردن هر چیزی پشیمون میشی. بله درسته آشپزخانه آشپز نداره فقط کارگر داره. وقتی چشمت به غذا میفته حالت یه جوری میشه مثلا خاطره ای یادت میاد. به یاد میاری وقتی داری حشرات ریزی که برنج میذاره رو جدا میکنی توی ظرف بغل دستیت یه سوسک پیدا میشه. یه نگاه به غذای خودت میندازی و متوجه میشی تو ۵ تا قاشق از این غذای مزخرف خوردی . اون وقت تا شب همینطور انواع حشرات از جلوی چشمهات میگذره. تازه فقط همینها نیست. توی غذای اکثر بچه ها سیم ظرفشویی هست و حتی توی الویه ناخن هم پیدا شده. غذا ها اکثرا نپخته هستند و گاهی اوقات هم ته میگیرن. کباب کوبیده به نانچیکو تشبیه میشه و کتلت ها به گهلت. شکل ظاهری شامی ها که فقط بیرونشون سرخ میشه مثل سی دی خشدار و زبان گاوه. غذا ها معمولا مزه ی سگ مرده میده و ما هم کاری از دستمون بر نمیاد.

البته چند بار اعتراضاتی شده ولی هر بار با جواب های مختلفی روبرو شدیم. مثلا یکی از آقایون وقتی زبان گاو را جلوی در اتاقش گذاشتند گفت من از این آشغالها نمیخورم یا میتونین غذا رو از بیرون تهیه کنید. یکی هم نیست بگه آخه دانشجو نه هزینه ی غذای بیرون رو داره نه وقت درست کردن غذا رو. این حق ماست که بدونیم بودجه ی هنگفت یه دانشگاه کجا ها خرج میشه. البته ممکنه این جمله ی آخر برام دردسر ساز بشه. ولی ما هم خدایی داریم. در نظر گرفتن وجدان هم چیزه خوبیه. خدا از سر تقصیرات همه بگذره...

نویسنده: علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 12:37 |

 هشت ماه پیش زمانی که جلوی دفتر سرپرستی بهم گفتن که باید برم اتاق ۳۰۸ اصلا فکر نمی کردم این همه تجربه از این اتاق به دست بیارم. راستش رو بگم فکر می کردم توی هر اتاق حداکثر ۴ نفررو با هم بندازن. ولی افکار آدمها همیشه درست از آب در نمیاد. من از بچگی تنهایی رو دوست داشتم و بهتر بگم تنهایی منو خیلی دوست داشت اما این باعث نمی شد که توی مدرسه یا حتی محل از جمع کناره گیری کنم. ولی همیشه یه چیزی بهم می گفت که توی زندگی جمعی مشکل پیدا می کنم. این ترس در درون من بود اما به اون توجهی نمی کردم. روزگار گذشت و چند ماهی رو با ۹ نفر دیگه گذروندم. باورتون نمیشه چقدر به خودم امیدوار شدم. اخلاق بد من کجا و اخلاق بد دیگران کجا.شاید به خاطر تفاوت منطقه ی زندگی فرهنگ ها هم با هم تفاوت دارند.

نمی دونم شاید این ترم مشکل ترم قبل رو نداشته باشم چون اکثر بچه ها تقریبا مال یه منطقه هستند.

امیدوارم.

نویسنده: علی علی اکبری

+ نوشته شده توسط علی علی اکبری در جمعه هشتم مهر 1384 و ساعت 2:22 |